مدح و وفات حضرت معصومه سلاماللهعلیها
رهایم کرد هر دستی ولی این آستان هرگز قفس شد هرکجا رفتم ولی این آسمان هرگز به دوشم دوزخ آوردم ولی بُردم بهشتِ قرب از اینجا برنمیگردیم با بارِ گران هرگز تو بوی فاطمه داری نمیدانم چه سری هست دلم در پیش تو از او نمیخواهد نشان هرگز تو را باب الحوائج کرد بابایت، یقین دارم من و دست تُهی حاشا من و غم همچنان هرگز خدایا آبرو داریِ اهل قـم چه غـوغا کرد که حتی در دل تنگت نخورد آبی تکان هرگز تمام شهر میگفتند ناموس رضا اینجاست نبیند گَردِ راهی یا نگـاهِ این و آن هرگز ببین آنقدر حُرمت دیدهای اینجا که در شرحت نمانده روضهای از تو برای روضهخوان هرگز بـرادر داشـتی امـا بـرای تو نگـفـتـیم از سر و سنگ سنان اصلا صدای خیزان هرگز دویدی نه، زمین خوردی نه، اُفتادی به مقتل نه به روی تَلِّ خاکی، خاکی و چادرکشان هرگز نه با هولِ حرامیها نه با طفلانِ در آتش میان خارها هرگز به چنگ ریسمان هرگز اگر بر نیزه میگردی از این منزل به آن منزل مرا دنبال خود آور ولی با ساربان هرگز |